X
تبلیغات
رایتل

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

۱۷۵ قاضی القضات

هفته پیش دو روز قبل اینکه بخوایم بریم به دیار،زنگ زدن گفتن بیا سر کار.

واسه این کار ۷-۸ ماه قبل فرم پر کرده بودم و اصلا دیگه انتظارشو نداشتیم.هم جای خوشحالی داشت هم ضدحال بدموقعی بود.

خلاصه الان چند روزه مستقر شدم.فعلا کار مشخصی ندارم و گفتن شیش ماه آزمایشی بیام.تا بعد که چه شود.

این رییسه هم از دیروز هی میگه نیرو زیاد داریم،نصفتونو باید مرخص کنم!!

فی الواقع تکلیفمون اصصصن مشخص نیست.

پناه بر خداییم!

صبح ۵:۳۰ بیدار میشم عصر هم ۷ اینا میرسیم خونه.سسسسخته.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت 07:47 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 3 نظر

۱۷۴تو مثل شهر کوچییک من....‌

از هفته پیش مهمان  دارم.خوش میگذره.البته اگه مهمونات راحت باشن و رودربایستی و اینا نداشته باشی باهاشون.

الان مامانم و فیلیسیتی اومدن.

اوضاع با همسر بسیار قاراش میش میباشد.فقط سعی میکنیم حفظ ظاهر کنیم.نمیدونم چرا توو فامیل چو پیچیده که ما خیلی عشقولانس همیم!واقعا چراااا؟!

یکی از دلایل قاراش میشیمون این بود که برگشته به من میگه نمیدونم چرا نسبت بهت سرد شدم!اینم شد شوخی آخه؟الان یه هفته س طرفشم نمیرم!بهم بررررخورده.

البته اونم طرفم نمیاد!


دوم اینکه نشست کنار فیلیسیتی هی از من ایراد گرفت.کلا چند روزه فقط داره ایراد میگیره.بعدم وقتی ناراحت شدم برگشته میگه شوخی میکردم بی جنبه!

کلا دلم پررره.اصصصصن به من برخووورده شدید.

دلم واسه قدیما تنگ شده.واسه ساندویچ مرباهای بعد تربیت بدنی.واسه پیاده گز کردنا.و اسه مکعب روبیکی که هی یاد داد و یاد نگرفتم،واسه وقتی که پیام میومد برات و نمیدونستی چجوری خودتو به گوشی برسونی،واسه اینکه یکی از عشقت بمیره برات...

یه قسمت از گذشته م هست،با همه تلخیاش دوسش دارم.ممنون کسیم که اون لحظات رو واسم ساخت.

تاریخ ارسال: دوشنبه 20 شهریور 1396 ساعت 02:19 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 0 نظر

۱۷۳ مهماندار

خسته م.نزدیک یک ماهه مهمون داری میکنم فقط‌.سه هفته اول خوش گذشت،مهمونامونم داداشامون بودن البته.ولی خب نمیشه به مهمون هی غذای حاضری بدی‌.حالا اونا به کنار‌الان سه روزه مادرشوهرو اینا اومدن.

خیلی خستگی به تن آدم میمونه.از یه ور همسرو شاکی میشه چرا غذا درست نمیکنی و ال و بل،از اونور چون پدرشوهر بسیاااااار بدغذا تشریف دارن،مادر شوهر میترسه بزاره من آشپزی کنم.فکر میکنه دستپختم خوب نیست.امروز عدس پلو درست کردم،واس ناهار خوردن.بعد کلی اضافه موند.چون مادرشوهر گفت زیادتر درست کن که واس شام هم بمونه‌.شب که از بیرون برگشتیم گفت مرغ بزارم واس پدرشوهرت که عدس پلو نمیخوره.خب منم صبح اول بهش گفتم مرغ بزارم؟گفت نه عدس پلو بزار.خب چرااا؟بعدشم اومده میگه نگی مرغارو من درست کردم‌.گفتم تو درست کردی،لو ندی.میدونم خواسته مهربونی کنه که منو واس پدر شوهر عزیز کنه.ولی یعنی اینقد دستپختم بده؟؟

داداشم که رفته بود پیش مامان اینا کلی تعریف کرده بود.نمیدونم والا.موندم این وسط.بزار خودشون آشپزی کنن اگه اینجوری راحتترن.همسرو هم دیگه حق اعتراض نداره.

از اونورم بهش میگم واس ناها ر فردات چی بزارم؟میگه دستپخت مامانم هست بعد بیام دستپخت تورو بخورم؟!به شوخی البته.

به تخم گل پسرم.منم دیگه غذا درست نمیکنم حالا که کسی میل نمیکنه دستپختمو!

یه مدته علاقه مو به همسرو از دست دادم.حوصله مسخره بازی هاشو ندارم.

حوصله هیچی ندارم.دلم میخواد چندروز تنها باشم.

تاریخ ارسال: شنبه 31 تیر 1396 ساعت 01:32 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 1 نظر

۱۷۲

اصلا حتی دلمم واسه وبلاگ نوشتن تنگ نشده بود.البته چند بار هوس کردم با لپ تاپ بشینم بنویسم‌.اما هرچی فکر کردم رمز ورود یادم نیومد.حتی رمز جی میلمم یادم نیست.ولی چون توی گوشی جفتشون ساین این هستن،فقط از همینجا دسترسی دارم بهشون.

دیگه اینجوریا.

تحولات اخیر اینکه ۵۵ کیلو شدم و  سر این گامبو شدن فکر کنم معده م رو به گا دادم.اینقد یه مدت روهم خوری کردم که االان همش معده م میسوزه.

یه کتاب ۸۰۰ صفحه ای دارم میخونم،آخرش  خیلی داره کشدار میشه و حوصلمو سر برده.

همچنان دغدغه فکری روزانه م اینه که غذا چی درست کنم!!

 آخر این هفته میریم دیار.بمیرم واسه فسقله خاله.اون روز گوشیو از مامانم گرفته و خیلی شاکی گفت خاله ساعت ۹ شده دیگه،چقد میخوابی پاشو بیا.

همشم مامانمو میبره دم در که بیا بریم خاله نادو داره میاد.بریم بهش سلام کنیم.خاااله بمیره برات که نیستم پیشت.

چرا اینقد هوا گررررمه.ایییییشششششش

تاریخ ارسال: یکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت 03:52 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 1 نظر

۱۷۱

کاش مثلا خانمها روز زن یه لطف در حق همدیگه میکردن و هی از هم  نمیپرسیدن کادو چییی گرفتی؟

کوفت گرفتیم.

فردا باز همه اجور پجورای فامیل جمع میشن خونه ی مادربزرگ جان که مثلا جشن بگیرن.ولی هر سال یکی از مزخرفترین مهمونی ها همین مهمونی  روز مادر هست.همیشه یه عده سر افکنده و ناراحت میشن یه عده هم فیس و افاده میان

خدا فردا رو بخیر بگذرونه.

بعد زرت زرت فقط آقا تبریک روز مادر گذاشته اینجا و اونجاش.زن بدبختم که هیچی‌.هی بابا.کادو نخواستیم،حداقل آدم که حسابمون کنین.

بدم میااااد از این مناسبتا.

پ.ن: هی میگه دیییگه نمیزارم کسی واسه من برنامه ریزی کنه،ولی حتی واسه تایم بازار رفتنشم مامانش یه نظر میده و همون میشه تصمیمش.

برای مثال شب اولی که رسید،خونه ی خودشون شام خورد و گفت واسه خواب بریم خونه ی شما که من خاله و عمو رو ببینم.من گفتم اگه خسته ای همینجا بمون،صبح میریم.گفت نننننه امشب میریم.از من اصرار از آقا انکار،بعد مامانش یه بار گفت شب همینجا بمونین،خسته ای و کجا میریو صبح برو.به ثانیه نکشید که گفت باشه‌.منم که تپه گه!

خدارو شکر که دوریم.

پ ن۲:  به همه ی این شرایط عصبی بودن دوران پریودی رو هم اضافه کنین و تصورش رو بکنین که چه حجم عظیمی از خشم در من شکل گرفته!

تاریخ ارسال: یکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت 02:48 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 2 نظر

۱۷۰

یه هفته س اومدم دیار خودمون.قراردادم با شرکت با موفقیت تموم شد.اصن دوست نداشتن من برم.هی اصراار که بمون،ساعت کاریشو برات کم میکنیم و ال و بل...ولی همسر پاشو توی یه کفش کرده که نمیخوام دیگه اینجا بری سر کار.یه مشکل دیگه ای هم که بود دروغگو بودن رییسمون بود.خیلی زیاد و راحت دروغ میگفت و فکر میکرد زرنگه و مدام دوست داشت با همه درگیر باشه.

خلاصه اینجوریا.

منم یه هفته بعد تموم شدن قراردادم بلیط گرفتم اومدم پیش ننه بابا.

دلم واس همسری خیلی تنگ میشه. هرجا هستیم دلمون باید تنگ یکی باشه.

مامان اینا هم خونه قبلیمونو فروختن و خونه جدید گرفتن.خیلی غصه خوردم که توی اسباب کشیشون نبودم.

معضل تنهایی اومدن هم اینه که فامیل همسر انتظار دارن یه روز در میون بری پیششون.ولی من تنها اومدم که بیشتر اینور باشم.حالا همسری که بیاد دو روز این وریم دو روز اونور.

مامان بزرگ جان هم مریض بودن این هفته ومدام از همه گله میکنن.چقد آدمای پیر دل نازک میشن واقعا.داستان داره که اصن حوصله ندارم تعریف کنم.

بعد اون شب پدر شوهر زنگ زده بهم که با برادرشوهر صحبت کنم ببینم کیو دوست داره بریم عید نامزدشون کنیم.

برادر شوهر هم دختر عمه ش رو دوست داره.منم خوووشحال که بریم زن بگیریم براش که اینا با عروس جدید سرگرم باشن و من فراموش بشم.ولی نشد که بشه.مادرشوهر مخالفه و میگه الان زوووده.ای بابا ای بابا.

بااااز من بیکار شدم و شبها بی خواب.


تاریخ ارسال: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت 02:20 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 2 نظر

خستمممممه

موقعیت سوار ون،اتوبان همت،ترافیک بسیار سنگین.هوا مه آلود!

باورم نمیشه که دو ماهه دارم میرم سرکار.فکر میکردم طاقت نیارم.ولی الان دلم واسه کارم تنگ هم میشه.

محیط های کاری که غالبا خیلی مزخرف هستن ولی سختیش واسه روساست فکر کنم.

جدیدا همکارای بخش ما هم دارن زیاد میشن.بچه های خوبین.

ولی از اونور زندگیمون خیلی مسخره شده.وقتی بهم میرسیم واقعا خسته هستیم.فقط‌دوست داریم هر کدوم یه جا ولو بشیم.به بدبختی یه شامی درست میکنم و میخوریمو بیهوش میشیم.

رسما ۴-۵ ساعت در روز بیشتر همو نمیبینیم دیگه.

توی شرکت هم یکی از پسرای اون بخش عاشق ما شده‌.اون روز اومده توی اتاقم براش بیمه عمر توضیح بدم و گفت برام یه فرم بنویسین شما.حالا تا قبل این فرم زدن هی اینو میدیدمش ها.ولی حتی سلام علیک هم نداشتیم.چون فکر نمیکردم اصن توی شرکت ما کارمند باشه:دی

فردا عصرش آقا رفته پیش مدیرمون راجع من صحبت کرده که شمارمو بگیره.بعد که پرسیده خانم فلانی مجرد هستن؟توو دهنی خورده.نمیدونم چرا اینا هیچ توجهی به حلقه ی توی دست آدم نمیکنن!

بعد مدیرمون میگه بعضیا رو باید خفه کرد.خوبه که تو اصن با اینا برخوردی هم نداشتی!

دیگه به این نتیجه رسیدیم حتی اگه جواب سلام بعضیارو هم ندی بازم روشون کم نمیشه.

دیگه امروز منو میدید خجالت میکشید سلام بده بیچاره‌.ملت خل شدن ها.

دیگه رفتم این داستان رو واس همسری تعریف کردم و کلی غش غش خندیدم،چون به نظرم خنده دار بود.بعد دیدم همسری غضب ناک شده و میگه نه مثل اینکه لازم شد من بیام این شرکتتون یه سری بزنم.دیگه دارم قاطی میکنم!:دی

إ فکر کنم نزدیک شدیم.

راستی مهتا جان در اسرع وقت میام سراغت.ببخشید بخدا خیلی خسته مممممم.


تاریخ ارسال: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت 18:32 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 4 نظر

۱۶۸ ژانریلازیون

اول اینکه سه تا شنبه س که دارم میرم سرکار‌.

عالی نیست اما بد هم نیست.

چون فعلا موقتی هست زیاد خودمو تحت فشار حس نمیکنم.

در حال کسب تجربه هستم و دقیقا کارهایی رو باید انجام بدم که یه عمر ازشون فرار میکردم.حالا که با موفقیت انجامشون میدم حس رضایت و خشنودی بهم دست میده.

دوم اینکه دارم طعم شیرین بیهوش شدن رو هم تجربه میکنم.دیگه قبل خواب لازم نیست سه ساعت جون بکنم که خوابم ببره.راحت بعد از نهایت یه ربع بیهوش میشم.

دوتا ژانر دارم براتون...

یکی ژانر مسافرای ون که کل مسیر با گوشی بلند بلند صحبت میکنن.

دو ژانر کسایی که توی بیمه نامه عمرشون،قسمت ذی نفع رو میزنن وراث قانونی...اینا خیلی تنهان به نظرم!نمیدونم چرا همچین حسی بهم دست میده.

خسسسسته میرسم خونه و باید تا ۱۲ شب جنازمو به زور بکشم اینور اونور.اصنم دوست ندارم بگم خسسستم.چون به نظرم آدم یا کاری رو نمیکنه یا اگه میکنه غرغر نکنه.

از شنبه ی بعد تعطیلات پراکنده ی شیرین بسی سرمون شلوغ میشه‌.

چه حس خوبی هست توو محیط کار بدونن متاهلی.همینجور جاها به درد میخوره انگار:دی

تاریخ ارسال: یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 17:55 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 1 نظر

۱۶۷ حالا من چی بپوشم؟!

دیروز رفتیم واسه مصاحبه.مسیرش به اون سختی که فکر میکردم نبود‌.البته پنجشنبه بود و ترافیک نبود.خلاصه خانمه یه سری حرفهای غیرمرتبط با خاله م زد و گفت از شنبه منتظرتون باشیم؟گفتم انشالله!

حالا ناهار فردامونو توو ظرف کشیدم.لباسامو اتو کردم.فعلا  استرس کمی دارم که سعی میکنم بهش فکر نکنم.از اینکه نقش زن کارمند رو دارن بهم میدن هم خوشم میاد.خیلی سرم شلووغ خواهد شد و باید خودمو با شرایط وفق بدم.پریود هم شدم و هیییچ وقت به این اندازه از دیدن خون خوشحال نشده بودم.

دوباره داره دلم واسه هلنو تنگ میشه.کلا دچار حس دل تنگی شدم.

دوست دارم زودتر صبح بشه و فکر و خیالا تموم بشه.وااالا.

تاریخ ارسال: جمعه 21 آبان 1395 ساعت 23:17 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 1 نظر

۱۶۶ جاب جاب

پریروز خاله مسج داد که برات توو شرکت بیمه کار پیدا کردم‌.حالا پنجشنبه قراره بریم صحبت کنیم ببینیم چجوریه.

مسیرش تقریبا دووره و اگه ترافیک نباشه نیم ساعت طول میکشه که همیشه ترافیک هست.

ساعت کاریشم ۹صبح تا ۶ عصره.به عبارتی تا برسم خونه میشه ۷:۳۰-۸.به عبارتی نموده میشم ولی عزممو جزم کردم که برم.

هنوووز پریود نشدم.خدایا میشه بسه؟اصصصن شوخی بانمکی نیستاااا.

یه هفته ای میشه که شرکت همسرجان ناهار نمیده.یعنی میده ولی اینا انصراف دادن.هر شب باید غذا درست کنم اونم غذاهای پدر مادر دااار.بعد حس مادرانه بهم دست میده که واسه بچه هاشون خوراکی میزاررن!هی به همسرجان میگم از اینا هم بزارم؟میوه بزارم؟ترشی؟خیارشور؟سالاد؟در همین راستا همسرجان بی تربیت میگه بخدا اونجا همه چیز داریم فقط غذا بزاار.ولی نمیدونم چرا اینو با حالت گریه میگه!

چیکااار کنم پریود شم؟؟؟هی میخوام بهش توجه نکنم هی نمیشه!مرسی اه!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 18 آبان 1395 ساعت 08:39 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 3 نظر

۱۶۵ دلم تنها،تنهاااا دلمممم

دیروز که ۸صبح بیدار شدم،دیگه خوابم نبرد‌‌.اصن روزایی که زود بیدار میشم خیلی سخت میگذره برام.

غذا میخواستم خورش بامیه بزارم که دیدم گوشت خورشی نداریم و ماهیچه داریم.فکر کنم بالغ بر یه ساله این ماهیچه ها توو فریزره!هی میخواستم درستشون کنم هی تواناییشو در خودم نمیدیدم.ولی از اونجایی که بعد مهمونی شام اعتماد به نفسم رفته بالا دیگه دیروز ماهیچه گذاشتم اصن باقلوا.یعنی وای وای:دی

صبحی هم توو گروه فامیلی خاله م خطاب به اون خاله م نوشته بود که وااای بیا که از هنرای عروست هرچی بگم کم گفتم،حس میکردی رفتی خونه کوکب خانم!:))

بله،من کوکب خانم هستم،کوکب خانم زن پاکیزه ای بود!

چقدم غذاها این مدلی راحته بخدا.همه چیو میریزی توو دیگ میزاری بپزه،هی مجبور نیستی بالای گاز وایسی.

دیگه غذام رو بار بود و نشستم به فیلم دیدن.فیلم miss u already.اینقد غم انگیییز بود‌.زندگی دوتا دوست صمیمی بود که شوهر و بچه داشتن.بعد یکیشون سرطان سینه گرفت.اینقد گریههه کردم.از یه طرف دلم دوستمو میخواست از یه طرف واس اون زنه!

خلاصه که تا پاسی از شب این حس تنهایی منو خفه کرد.عصری خیلی یهووییی و خودجوش دوستم زنگ زد!بالغ بر یک ساعت و نیم باهم حرف زدیم:)

همسرجان هم که بعد شرکت رفت استخر و آرایشگاه،خسته و کوفته ساعت ۸ اومد. دیگه براش غذا کشیدم خورد و جلوی تی وی رفت توو خلسه!

۹:۳۰بیدار شد که این سریال مسخره ی هشت و نیم رو ببینه.

بعد سریال باز گفت خسته م میرم بخوابم.

نخوابییید که،با گوشیش ور میرفت.یعنی بدترین خصلت همسر همینه،در همه حال تا کمر توو گوشیشه.من نمیدونم این سه تا برادر چققققد حرف دارن مگه!انششالله زووودتر جفتشون زن بگیرن!برادر شوهر کوچیکه هم چهارشنبه بلیط گرفته داره میاد.یعنی فکر کنم همسر براش بلیط گرفت.این برادر همسرو دووست دارم.باهتش راحتم.برادر وسطی یکم حساسه و اخلاقاش به پدرشون رفته.هی باید مواظب باشی چیزی بهشون برنخوره.

خلاصه رفتم توو تخت،یهو بغضی شدم شدییییید.هی جلوی خودمو گرفتم،هی گرفتم دیدم نه نمیشه.

از اونور دو هفته س پریودم عقب افتاده.خیلی عصبیم کرده.دیشب بی بی چک هم گذاشتم و منفی بود.

خلاصه یهووو توو بغل همسرو بودم که اشکام رییخت،اونم هی کرم میریخت و چرت و پرت میگفتم.دیدم دیگه نمیتونم کنترل کنم.پاشدم چهارزانو رو تخت نشستم گفتم مننن میخوااام گریه کنم!!دیگه قاطی ادابازیای همسر یه نیم ساعت های های گریه کردم.خوشم میاد همسر گیر نمیده که چرا گریه میییکنیییی چی شدددده؟خودش میدونه چرا! بعد هم شروع میکنه مسخره بازی.کلا زن و شوهر چیزخلی هستیم.واسه شفای عاجلمون دعا کنین دوستان!

تاریخ ارسال: یکشنبه 16 آبان 1395 ساعت 11:46 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 175 )
   1      2     3     4     5      ...      16   >>
صفحات