X
تبلیغات
رایتل

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

۱۸۰

داشتن همکار خوب‌ هم نعمته 

گرچه بعضیاشون خیلی خرده شیشه دارن

ولی خوبی از خودمونه!بله!

همش دوست دارم یه کار بزرگ کنیم.خونه بخریم،ماشین عوض کنیم.اما هرچی حساب کتاب میکنم جور در نمیاد.امروز همسرو گفت توو زندگیمون،همونجور که ازدواج خوب داشتیم،کار و بار خوب پیدا کردیم،خونه و ماشین خوبش هم جور میشه.

اینقده آروووم شدم با این حرفش.واقعا یه جاهایی خدا هم باید بخواد.وقتی خودش خواست همه چیز جور میشه،یه جوری که نمیفهمی کی ایجووور شد.

فردا کنکور ارشد داریم.تازه صبح فهمیدیم آزمون فرداست!!

به خاطر پول ثبت نام دلم سوخت که میخوام برم شرکت کنم،وگرنه خدااااا سر شاهده حاضر نبودم از خواب صبح پنجشنبه م بزنم.

موهامم رفتم دکلره کردم،ژیگولانس شدم،ولی دیگه هیچ وقته هیچ وقت همچین جنایتی رو در حق خودم و موهام نمیکنم دیگه.موهای ابریشمیه لخته (اوووو چه داره با خودش!) شده مثه چوب.یعنی فقط وقتی سشوار میکشم خوب میشه.حالا باید بشینم تا بلند بشه تا خوب بشه.تصمیم گرفتم تا حامله نشدم موهامو کوتاه نکنم.

برم مداد و پاک کن آماده کنم.


تاریخ ارسال: چهارشنبه 5 اردیبهشت 1397 ساعت 22:45 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 0 نظر

۱۷۹

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست


دلم واسه خیلی چیزا تنگه



تاریخ ارسال: یکشنبه 22 بهمن 1396 ساعت 01:45 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 0 نظر

۱۷۸

چهارشنبه تولدم بود و همسرو بهترین شب تولد رو برام گرفت.

با اینکه کادومو چند روز قبلش باهم رفتیم خریدیم ولی بازم کیفور شدم.

از قبل تولد هم بهش گفته بودم واسم تولد نگیر،بجاش دوتایی بریم بیرون واس خودمون،چون همیشه از کیک تولد و ادا بازیهاش بدم میومده.روز تولد آدم همینجوریش مثل غروب جمعه میمونه،دیگه با اون کیک تولد بدتر هم میشه.

خلااصه رفتیم یه کافه رستوران با موسیقی زنده،خیلی بهمون خوش گذشت.محیط عالی،موسیقی عالی،غذا عالی...کلی دست زدیمو آواز خوندیم و مستی کردیم.

فردا هم مامان و خواهر میان پیشم و اینم سورپرایز تولدم حساب میشد که لو رفت.هاها.

تاریخ ارسال: شنبه 23 دی 1396 ساعت 21:25 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 0 نظر

۱۷۷

یه وقتایی با خودم فکر میکنم اگه اون شب جوابم به محمد یه چیز دیگه بود،الان کجا بودم؟اوضاع چه جوری میشد؟

صبح به صبح که میرم سر کار،یه سری آدمای تکراری میبینم.واسه بغضیاشون حتی اسم هم گذاشتم.

یه آشغال جمع کن جنتلمن داریم.یه آقای پیر و مودبیه که همیشه یه جا کنار کیف و کیسه هاش میشینه،روزنامه میخونه و سیگار میکشه.از توی سطل زباله واسه گربه ها هم غذا پیدا میکنه.

یه خانم ممه گنده داریم کارمند بانک.

یه خانم مو بلونده مهربون.

یه دختر اسلوموشن که انگار غم دنیا رو دوششه

دختر دبیرستانیه لقمه به دست تنها

و خیلیای دیگه.

یه وقتایی مشکوک میشم که نکنه منم توی ترومن شوو دارم بازی میکنم!


دندون درد داره اعصابمو داغون میکنه.اصلا هم خوشم نمیاد برم دندونپزشکی.چرا هرچی لجبازی میکنم اینا خوب نمیشن پس؟!


تاریخ ارسال: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت 19:19 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 3 نظر

۱۷۶

الان نشستم روی مبل سبزکم،مادر شوهر اینور دراز  کشیده،پدر شوهر روبروم نشسته.همسر هم نیست!از ظهر رفته پاساژ علاالدین گوشی داداششو درست کنه،هنوووووز نیومده و اعصابش خرد و خاکشیر بود.

سر کار بهم خوش میگذره.خوووووش که نه!ولی دوست دارم کارمو،همکارا هم خووبن و بعضا دوووست داشتنی.

فقط شب که میرسم خونه،خیلی خسته و داغونم.هنوز باید شام هم درست کنم.الان دو روزه که میام خونه و غذا حاااضره،اننننننقد کیف میده که نگو.

به شدددددت دلم واس مامانم اینا تنگ شددده.انقددده دلتنگ و بغض دار هستم که به اشارتی اشکام میریزن.

روز تولد مامانم حتی نتونستم زنگ بزنم تبریک بگم.فقط نشستم  گریه کردم.دوست ندارم پیر بشن و منم کنارشون نباشم.همین الانم اگه تنها بودم یه دل سییییر گریه میکردم.ولی الان مجبورم جلوی خودمو بگیرم.

یه وقتایی یادمون میره از خدا چی میخواستیم..حالا وقتی که خدا خواسته هامون رو میده حداقل غرغر نکنیم  بهتره،نه؟

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 23 آبان 1396 ساعت 20:28 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 2 نظر

۱۷۵ قاضی القضات

هفته پیش دو روز قبل اینکه بخوایم بریم به دیار،زنگ زدن گفتن بیا سر کار.

واسه این کار ۷-۸ ماه قبل فرم پر کرده بودم و اصلا دیگه انتظارشو نداشتیم.هم جای خوشحالی داشت هم ضدحال بدموقعی بود.

خلاصه الان چند روزه مستقر شدم.فعلا کار مشخصی ندارم و گفتن شیش ماه آزمایشی بیام.تا بعد که چه شود.

این رییسه هم از دیروز هی میگه نیرو زیاد داریم،نصفتونو باید مرخص کنم!!

فی الواقع تکلیفمون اصصصن مشخص نیست.

پناه بر خداییم!

صبح ۵:۳۰ بیدار میشم عصر هم ۷ اینا میرسیم خونه.سسسسخته.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت 07:47 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 4 نظر

۱۷۴تو مثل شهر کوچییک من....‌

از هفته پیش مهمان  دارم.خوش میگذره.البته اگه مهمونات راحت باشن و رودربایستی و اینا نداشته باشی باهاشون.

الان مامانم و فیلیسیتی اومدن.

اوضاع با همسر بسیار قاراش میش میباشد.فقط سعی میکنیم حفظ ظاهر کنیم.نمیدونم چرا توو فامیل چو پیچیده که ما خیلی عشقولانس همیم!واقعا چراااا؟!

یکی از دلایل قاراش میشیمون این بود که برگشته به من میگه نمیدونم چرا نسبت بهت سرد شدم!اینم شد شوخی آخه؟الان یه هفته س طرفشم نمیرم!بهم بررررخورده.

البته اونم طرفم نمیاد!


دوم اینکه نشست کنار فیلیسیتی هی از من ایراد گرفت.کلا چند روزه فقط داره ایراد میگیره.بعدم وقتی ناراحت شدم برگشته میگه شوخی میکردم بی جنبه!

کلا دلم پررره.اصصصصن به من برخووورده شدید.

دلم واسه قدیما تنگ شده.واسه ساندویچ مرباهای بعد تربیت بدنی.واسه پیاده گز کردنا.و اسه مکعب روبیکی که هی یاد داد و یاد نگرفتم،واسه وقتی که پیام میومد برات و نمیدونستی چجوری خودتو به گوشی برسونی،واسه اینکه یکی از عشقت بمیره برات...

یه قسمت از گذشته م هست،با همه تلخیاش دوسش دارم.ممنون کسیم که اون لحظات رو واسم ساخت.

تاریخ ارسال: دوشنبه 20 شهریور 1396 ساعت 02:19 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 0 نظر

۱۷۳ مهماندار

خسته م.نزدیک یک ماهه مهمون داری میکنم فقط‌.سه هفته اول خوش گذشت،مهمونامونم داداشامون بودن البته.ولی خب نمیشه به مهمون هی غذای حاضری بدی‌.حالا اونا به کنار‌الان سه روزه مادرشوهرو اینا اومدن.

خیلی خستگی به تن آدم میمونه.از یه ور همسرو شاکی میشه چرا غذا درست نمیکنی و ال و بل،از اونور چون پدرشوهر بسیاااااار بدغذا تشریف دارن،مادر شوهر میترسه بزاره من آشپزی کنم.فکر میکنه دستپختم خوب نیست.امروز عدس پلو درست کردم،واس ناهار خوردن.بعد کلی اضافه موند.چون مادرشوهر گفت زیادتر درست کن که واس شام هم بمونه‌.شب که از بیرون برگشتیم گفت مرغ بزارم واس پدرشوهرت که عدس پلو نمیخوره.خب منم صبح اول بهش گفتم مرغ بزارم؟گفت نه عدس پلو بزار.خب چرااا؟بعدشم اومده میگه نگی مرغارو من درست کردم‌.گفتم تو درست کردی،لو ندی.میدونم خواسته مهربونی کنه که منو واس پدر شوهر عزیز کنه.ولی یعنی اینقد دستپختم بده؟؟

داداشم که رفته بود پیش مامان اینا کلی تعریف کرده بود.نمیدونم والا.موندم این وسط.بزار خودشون آشپزی کنن اگه اینجوری راحتترن.همسرو هم دیگه حق اعتراض نداره.

از اونورم بهش میگم واس ناها ر فردات چی بزارم؟میگه دستپخت مامانم هست بعد بیام دستپخت تورو بخورم؟!به شوخی البته.

به تخم گل پسرم.منم دیگه غذا درست نمیکنم حالا که کسی میل نمیکنه دستپختمو!

یه مدته علاقه مو به همسرو از دست دادم.حوصله مسخره بازی هاشو ندارم.

حوصله هیچی ندارم.دلم میخواد چندروز تنها باشم.

تاریخ ارسال: شنبه 31 تیر 1396 ساعت 01:32 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 1 نظر

۱۷۲

اصلا حتی دلمم واسه وبلاگ نوشتن تنگ نشده بود.البته چند بار هوس کردم با لپ تاپ بشینم بنویسم‌.اما هرچی فکر کردم رمز ورود یادم نیومد.حتی رمز جی میلمم یادم نیست.ولی چون توی گوشی جفتشون ساین این هستن،فقط از همینجا دسترسی دارم بهشون.

دیگه اینجوریا.

تحولات اخیر اینکه ۵۵ کیلو شدم و  سر این گامبو شدن فکر کنم معده م رو به گا دادم.اینقد یه مدت روهم خوری کردم که االان همش معده م میسوزه.

یه کتاب ۸۰۰ صفحه ای دارم میخونم،آخرش  خیلی داره کشدار میشه و حوصلمو سر برده.

همچنان دغدغه فکری روزانه م اینه که غذا چی درست کنم!!

 آخر این هفته میریم دیار.بمیرم واسه فسقله خاله.اون روز گوشیو از مامانم گرفته و خیلی شاکی گفت خاله ساعت ۹ شده دیگه،چقد میخوابی پاشو بیا.

همشم مامانمو میبره دم در که بیا بریم خاله نادو داره میاد.بریم بهش سلام کنیم.خاااله بمیره برات که نیستم پیشت.

چرا اینقد هوا گررررمه.ایییییشششششش

تاریخ ارسال: یکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت 03:52 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 1 نظر

۱۷۱

کاش مثلا خانمها روز زن یه لطف در حق همدیگه میکردن و هی از هم  نمیپرسیدن کادو چییی گرفتی؟

کوفت گرفتیم.

فردا باز همه اجور پجورای فامیل جمع میشن خونه ی مادربزرگ جان که مثلا جشن بگیرن.ولی هر سال یکی از مزخرفترین مهمونی ها همین مهمونی  روز مادر هست.همیشه یه عده سر افکنده و ناراحت میشن یه عده هم فیس و افاده میان

خدا فردا رو بخیر بگذرونه.

بعد زرت زرت فقط آقا تبریک روز مادر گذاشته اینجا و اونجاش.زن بدبختم که هیچی‌.هی بابا.کادو نخواستیم،حداقل آدم که حسابمون کنین.

بدم میااااد از این مناسبتا.

پ.ن: هی میگه دیییگه نمیزارم کسی واسه من برنامه ریزی کنه،ولی حتی واسه تایم بازار رفتنشم مامانش یه نظر میده و همون میشه تصمیمش.

برای مثال شب اولی که رسید،خونه ی خودشون شام خورد و گفت واسه خواب بریم خونه ی شما که من خاله و عمو رو ببینم.من گفتم اگه خسته ای همینجا بمون،صبح میریم.گفت نننننه امشب میریم.از من اصرار از آقا انکار،بعد مامانش یه بار گفت شب همینجا بمونین،خسته ای و کجا میریو صبح برو.به ثانیه نکشید که گفت باشه‌.منم که تپه گه!

خدارو شکر که دوریم.

پ ن۲:  به همه ی این شرایط عصبی بودن دوران پریودی رو هم اضافه کنین و تصورش رو بکنین که چه حجم عظیمی از خشم در من شکل گرفته!

تاریخ ارسال: یکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت 02:48 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 2 نظر

۱۷۰

یه هفته س اومدم دیار خودمون.قراردادم با شرکت با موفقیت تموم شد.اصن دوست نداشتن من برم.هی اصراار که بمون،ساعت کاریشو برات کم میکنیم و ال و بل...ولی همسر پاشو توی یه کفش کرده که نمیخوام دیگه اینجا بری سر کار.یه مشکل دیگه ای هم که بود دروغگو بودن رییسمون بود.خیلی زیاد و راحت دروغ میگفت و فکر میکرد زرنگه و مدام دوست داشت با همه درگیر باشه.

خلاصه اینجوریا.

منم یه هفته بعد تموم شدن قراردادم بلیط گرفتم اومدم پیش ننه بابا.

دلم واس همسری خیلی تنگ میشه. هرجا هستیم دلمون باید تنگ یکی باشه.

مامان اینا هم خونه قبلیمونو فروختن و خونه جدید گرفتن.خیلی غصه خوردم که توی اسباب کشیشون نبودم.

معضل تنهایی اومدن هم اینه که فامیل همسر انتظار دارن یه روز در میون بری پیششون.ولی من تنها اومدم که بیشتر اینور باشم.حالا همسری که بیاد دو روز این وریم دو روز اونور.

مامان بزرگ جان هم مریض بودن این هفته ومدام از همه گله میکنن.چقد آدمای پیر دل نازک میشن واقعا.داستان داره که اصن حوصله ندارم تعریف کنم.

بعد اون شب پدر شوهر زنگ زده بهم که با برادرشوهر صحبت کنم ببینم کیو دوست داره بریم عید نامزدشون کنیم.

برادر شوهر هم دختر عمه ش رو دوست داره.منم خوووشحال که بریم زن بگیریم براش که اینا با عروس جدید سرگرم باشن و من فراموش بشم.ولی نشد که بشه.مادرشوهر مخالفه و میگه الان زوووده.ای بابا ای بابا.

بااااز من بیکار شدم و شبها بی خواب.


تاریخ ارسال: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت 02:20 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 180 )
   1      2     3     4     5      ...      17   >>
صفحات