X
تبلیغات
رایتل

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

خستمممممه

موقعیت سوار ون،اتوبان همت،ترافیک بسیار سنگین.هوا مه آلود!

باورم نمیشه که دو ماهه دارم میرم سرکار.فکر میکردم طاقت نیارم.ولی الان دلم واسه کارم تنگ هم میشه.

محیط های کاری که غالبا خیلی مزخرف هستن ولی سختیش واسه روساست فکر کنم.

جدیدا همکارای بخش ما هم دارن زیاد میشن.بچه های خوبین.

ولی از اونور زندگیمون خیلی مسخره شده.وقتی بهم میرسیم واقعا خسته هستیم.فقط‌دوست داریم هر کدوم یه جا ولو بشیم.به بدبختی یه شامی درست میکنم و میخوریمو بیهوش میشیم.

رسما ۴-۵ ساعت در روز بیشتر همو نمیبینیم دیگه.

توی شرکت هم یکی از پسرای اون بخش عاشق ما شده‌.اون روز اومده توی اتاقم براش بیمه عمر توضیح بدم و گفت برام یه فرم بنویسین شما.حالا تا قبل این فرم زدن هی اینو میدیدمش ها.ولی حتی سلام علیک هم نداشتیم.چون فکر نمیکردم اصن توی شرکت ما کارمند باشه:دی

فردا عصرش آقا رفته پیش مدیرمون راجع من صحبت کرده که شمارمو بگیره.بعد که پرسیده خانم فلانی مجرد هستن؟توو دهنی خورده.نمیدونم چرا اینا هیچ توجهی به حلقه ی توی دست آدم نمیکنن!

بعد مدیرمون میگه بعضیا رو باید خفه کرد.خوبه که تو اصن با اینا برخوردی هم نداشتی!

دیگه به این نتیجه رسیدیم حتی اگه جواب سلام بعضیارو هم ندی بازم روشون کم نمیشه.

دیگه امروز منو میدید خجالت میکشید سلام بده بیچاره‌.ملت خل شدن ها.

دیگه رفتم این داستان رو واس همسری تعریف کردم و کلی غش غش خندیدم،چون به نظرم خنده دار بود.بعد دیدم همسری غضب ناک شده و میگه نه مثل اینکه لازم شد من بیام این شرکتتون یه سری بزنم.دیگه دارم قاطی میکنم!:دی

إ فکر کنم نزدیک شدیم.

راستی مهتا جان در اسرع وقت میام سراغت.ببخشید بخدا خیلی خسته مممممم.


تاریخ ارسال: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت 18:32 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 2 نظر

۱۶۸ ژانریلازیون

اول اینکه سه تا شنبه س که دارم میرم سرکار‌.

عالی نیست اما بد هم نیست.

چون فعلا موقتی هست زیاد خودمو تحت فشار حس نمیکنم.

در حال کسب تجربه هستم و دقیقا کارهایی رو باید انجام بدم که یه عمر ازشون فرار میکردم.حالا که با موفقیت انجامشون میدم حس رضایت و خشنودی بهم دست میده.

دوم اینکه دارم طعم شیرین بیهوش شدن رو هم تجربه میکنم.دیگه قبل خواب لازم نیست سه ساعت جون بکنم که خوابم ببره.راحت بعد از نهایت یه ربع بیهوش میشم.

دوتا ژانر دارم براتون...

یکی ژانر مسافرای ون که کل مسیر با گوشی بلند بلند صحبت میکنن.

دو ژانر کسایی که توی بیمه نامه عمرشون،قسمت ذی نفع رو میزنن وراث قانونی...اینا خیلی تنهان به نظرم!نمیدونم چرا همچین حسی بهم دست میده.

خسسسسته میرسم خونه و باید تا ۱۲ شب جنازمو به زور بکشم اینور اونور.اصنم دوست ندارم بگم خسسستم.چون به نظرم آدم یا کاری رو نمیکنه یا اگه میکنه غرغر نکنه.

از شنبه ی بعد تعطیلات پراکنده ی شیرین بسی سرمون شلوغ میشه‌.

چه حس خوبی هست توو محیط کار بدونن متاهلی.همینجور جاها به درد میخوره انگار:دی

تاریخ ارسال: یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 17:55 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 1 نظر

۱۶۷ حالا من چی بپوشم؟!

دیروز رفتیم واسه مصاحبه.مسیرش به اون سختی که فکر میکردم نبود‌.البته پنجشنبه بود و ترافیک نبود.خلاصه خانمه یه سری حرفهای غیرمرتبط با خاله م زد و گفت از شنبه منتظرتون باشیم؟گفتم انشالله!

حالا ناهار فردامونو توو ظرف کشیدم.لباسامو اتو کردم.فعلا  استرس کمی دارم که سعی میکنم بهش فکر نکنم.از اینکه نقش زن کارمند رو دارن بهم میدن هم خوشم میاد.خیلی سرم شلووغ خواهد شد و باید خودمو با شرایط وفق بدم.پریود هم شدم و هیییچ وقت به این اندازه از دیدن خون خوشحال نشده بودم.

دوباره داره دلم واسه هلنو تنگ میشه.کلا دچار حس دل تنگی شدم.

دوست دارم زودتر صبح بشه و فکر و خیالا تموم بشه.وااالا.

تاریخ ارسال: جمعه 21 آبان 1395 ساعت 23:17 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 1 نظر

۱۶۶ جاب جاب

پریروز خاله مسج داد که برات توو شرکت بیمه کار پیدا کردم‌.حالا پنجشنبه قراره بریم صحبت کنیم ببینیم چجوریه.

مسیرش تقریبا دووره و اگه ترافیک نباشه نیم ساعت طول میکشه که همیشه ترافیک هست.

ساعت کاریشم ۹صبح تا ۶ عصره.به عبارتی تا برسم خونه میشه ۷:۳۰-۸.به عبارتی نموده میشم ولی عزممو جزم کردم که برم.

هنوووز پریود نشدم.خدایا میشه بسه؟اصصصن شوخی بانمکی نیستاااا.

یه هفته ای میشه که شرکت همسرجان ناهار نمیده.یعنی میده ولی اینا انصراف دادن.هر شب باید غذا درست کنم اونم غذاهای پدر مادر دااار.بعد حس مادرانه بهم دست میده که واسه بچه هاشون خوراکی میزاررن!هی به همسرجان میگم از اینا هم بزارم؟میوه بزارم؟ترشی؟خیارشور؟سالاد؟در همین راستا همسرجان بی تربیت میگه بخدا اونجا همه چیز داریم فقط غذا بزاار.ولی نمیدونم چرا اینو با حالت گریه میگه!

چیکااار کنم پریود شم؟؟؟هی میخوام بهش توجه نکنم هی نمیشه!مرسی اه!

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 18 آبان 1395 ساعت 08:39 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 3 نظر

۱۶۵ دلم تنها،تنهاااا دلمممم

دیروز که ۸صبح بیدار شدم،دیگه خوابم نبرد‌‌.اصن روزایی که زود بیدار میشم خیلی سخت میگذره برام.

غذا میخواستم خورش بامیه بزارم که دیدم گوشت خورشی نداریم و ماهیچه داریم.فکر کنم بالغ بر یه ساله این ماهیچه ها توو فریزره!هی میخواستم درستشون کنم هی تواناییشو در خودم نمیدیدم.ولی از اونجایی که بعد مهمونی شام اعتماد به نفسم رفته بالا دیگه دیروز ماهیچه گذاشتم اصن باقلوا.یعنی وای وای:دی

صبحی هم توو گروه فامیلی خاله م خطاب به اون خاله م نوشته بود که وااای بیا که از هنرای عروست هرچی بگم کم گفتم،حس میکردی رفتی خونه کوکب خانم!:))

بله،من کوکب خانم هستم،کوکب خانم زن پاکیزه ای بود!

چقدم غذاها این مدلی راحته بخدا.همه چیو میریزی توو دیگ میزاری بپزه،هی مجبور نیستی بالای گاز وایسی.

دیگه غذام رو بار بود و نشستم به فیلم دیدن.فیلم miss u already.اینقد غم انگیییز بود‌.زندگی دوتا دوست صمیمی بود که شوهر و بچه داشتن.بعد یکیشون سرطان سینه گرفت.اینقد گریههه کردم.از یه طرف دلم دوستمو میخواست از یه طرف واس اون زنه!

خلاصه که تا پاسی از شب این حس تنهایی منو خفه کرد.عصری خیلی یهووییی و خودجوش دوستم زنگ زد!بالغ بر یک ساعت و نیم باهم حرف زدیم:)

همسرجان هم که بعد شرکت رفت استخر و آرایشگاه،خسته و کوفته ساعت ۸ اومد. دیگه براش غذا کشیدم خورد و جلوی تی وی رفت توو خلسه!

۹:۳۰بیدار شد که این سریال مسخره ی هشت و نیم رو ببینه.

بعد سریال باز گفت خسته م میرم بخوابم.

نخوابییید که،با گوشیش ور میرفت.یعنی بدترین خصلت همسر همینه،در همه حال تا کمر توو گوشیشه.من نمیدونم این سه تا برادر چققققد حرف دارن مگه!انششالله زووودتر جفتشون زن بگیرن!برادر شوهر کوچیکه هم چهارشنبه بلیط گرفته داره میاد.یعنی فکر کنم همسر براش بلیط گرفت.این برادر همسرو دووست دارم.باهتش راحتم.برادر وسطی یکم حساسه و اخلاقاش به پدرشون رفته.هی باید مواظب باشی چیزی بهشون برنخوره.

خلاصه رفتم توو تخت،یهو بغضی شدم شدییییید.هی جلوی خودمو گرفتم،هی گرفتم دیدم نه نمیشه.

از اونور دو هفته س پریودم عقب افتاده.خیلی عصبیم کرده.دیشب بی بی چک هم گذاشتم و منفی بود.

خلاصه یهووو توو بغل همسرو بودم که اشکام رییخت،اونم هی کرم میریخت و چرت و پرت میگفتم.دیدم دیگه نمیتونم کنترل کنم.پاشدم چهارزانو رو تخت نشستم گفتم مننن میخوااام گریه کنم!!دیگه قاطی ادابازیای همسر یه نیم ساعت های های گریه کردم.خوشم میاد همسر گیر نمیده که چرا گریه میییکنیییی چی شدددده؟خودش میدونه چرا! بعد هم شروع میکنه مسخره بازی.کلا زن و شوهر چیزخلی هستیم.واسه شفای عاجلمون دعا کنین دوستان!

تاریخ ارسال: یکشنبه 16 آبان 1395 ساعت 11:46 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 2 نظر

۱۶۴ شام بازی

امشب  بالاخره خاله اینارو واسه شام دعوت کردم.از صبح نموده شدم.در این مواقع به هییییچ عنوان هم روی شوهراتون حساب باز نکنین ها.

آقا ساعت سه از خواب بیدار شده،بعد هم رفته دوتا خرید کرده اومده،تمام.نشسته پای گوشیش.

دیدم نخیییر اصن نمیخواد بگه کاری چیزی نداری؟دیگه گفتم ماست و خیارا با شماست ها.نزدیک به یه ساعت هم طول کشید که دست به کار بشه و من هی حرص میخوردم که دیر شد!

غذاها بسی خوشمزه.یه بار قبلا سوپ پخته بودم و فقط مزه آب میداد.

خب به نظرم فلسفه ی سوپ اینه که هرچی دم دستت اومد بریزی توو دیگ و بزاری بپزه.

دیگه این دفعه با کلی سرچ و اینا سوپ درست کردم و چقد خوشمزه شده بودها.بقرعااااان!

دیگه راضی بودم از خودم.و انگار الان یه کوه از رو دوشم برداشتن!

حالا من از صبح بدو بدو داشتم،شب قبلشم خوب نخوابیدم ولی الان ساعت ۳:۳۶ نیمه شبه و من خوابم نمیبره.اما همسرجا اییییقد راحت خوابش برد که نگو..حسودیم میشه به این خصلتش.

بعد رفتم کلی از این قالبهای جینگوله مستون هم گرفتم،همه چیمو قالب زده بودم.جو تزیین گرفته بود منو اصن اوووو...

کلا دارم خیلی هنرامو پخش و پلا میکنم!!

ولی میرزاقاسمیم ترش شده بود!تقصیر من چیه خب،گوجه هاش ترش بود.نتیجه ی اینه که هیچ وقت عادت ندارم غذامو تست کنم.همچین تپل به گندایی که میزنم اطمینان دارم و تست مست ندارم.

آخر شب هم کلی غذا اضافه اومد و همسرجان یهو حس انسان دوستانش گل کرد گفت وایسا زنگ بزنم موسسه فلان میان غذا اضافیارو میبرن.زنگ زد ولی کسی جواب نداد.خلاصه خودمون غذاهارو ریختیم توو ظرف یک بار مصرف بردیم واس بچه های پشت چراغ قرمزی!غذامونم اصراف نشد و دلمونم نسوخت بلکی خیلی هم خوشحال کننده بود.

یه دنیا ظرف کثیف توو آشپزخونه ست و همه چیو همونجوری که بوده رها کردم واسه فردا.

چجوری خانما مهمونیهای بالای ۱۰-۲۰نفر رو هندل میکنن؟نه واقعا چجوری؟من واس شیش نفر که دوتاشونم خودمون بودیم کشتم خودمو،دیگه فکر کن تعداد بالا چی بشه،فقط بشینم وسط خونه بزنم توو سرم!

تاریخ ارسال: جمعه 14 آبان 1395 ساعت 03:48 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 2 نظر

۱۶۳ اروند

خب امشب سه شنبه ست و ما رفتیم سینما.

فیلم اروند خیلی قشنگ بود.اینقد بغض کردم که دیگه آخرش اشکام همینجوری میریخت.یه آقایی هم کنارم نشسته بود طفلی اونم کلی گریه کرد.

فیلم که تموم شد،چراغارو هم که روشن کردن،بازم همه نشسته بودن سرجاشون.آخر فیلم واقعا متأثر کننده بود.

برین ببین،زیاد ریمیل نزنین،دستمال کاغذی هم ببرین.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 4 آبان 1395 ساعت 22:46 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 6 نظر

۱۶۲ how lax

وقتی روی مبل سبزکم،چایی به دست ولو میشم و از خونه ی تمیزم لذت می برم...آخیش.

و بهتر از اون اینکه مجبور نیستم فکر کنم شام چی بپزم.

همسرجان مارو به صرف شام بیرون دعوت کردن و هوو فنسیی!

این لذتها رو فقط خانمها میتونن درک کنن

تاریخ ارسال: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت 16:03 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 0 نظر

۱۶۱ خونه خوبه خووونه....!

بلاخره غول دو شاخ زندگی رو شکوندم و کارای اداری گرفتن مدرک رو تموم کردم.

دیشب خونه مادرشوهری اینا خوابیدیم.یعنی کلی بدجنس بازی و بیشعور بازی در آوردیم و سه شب متوالی خونه ی مامانم اینایاااا بودیم.خب ...

این چند خط بالا رو حدود دو هفته پیش نوشته بودم و الان به هیچ عنوان یادم نمیاد بعد از خب چی‌میخواستم  بنویسم!

در کل سفر خوبی بود.حالا بعد مدتها برگشتیم به روال عادی زندگی.

نمیدونم چرا همه غصه ی مارو میخورن که چجوری با یه حقوق میخوایم زندگی کنیم!ما که داریم به راحتی زندگی میکنیم.یعنی عجیبه که راحت زندگی میکنیم؟مشکل از ماست؟

از یه طرف دوست ندارم به چشم یه بی مصرف بهم نیگاه کنن،اونم با وجود زحمتهایی که زنای خونه دار میکشن و به چشم هیچ کس نمیاد،از یه طرف هم میترسم برم سر کار.ولی امییدوارم یه کار راحت و خوووب گیرم بیاد بگووو انشالله!

دو ماه دیگه توو خونه بمونم تبدیل به یه زن وسواسی میشم که همش در حال بشور و بسااابه.

یه اعتراف هم بکنم،خوشحالم از اینکه توی غربت هستیم.تنهایی و دیدارهای هر از چند گاه رو ترجیح میدم.بله!



تاریخ ارسال: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت 14:00 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 4 نظر

۱۶۰ دختر بد

امروز پویی بهم مسج داد.همکلاسی قدیمیم که میخواست با من ازدواج کنه و شیش سال ازم کوچیکتر بود.

خلاصه نشد به دلایل واضح و مبرهن.به قول یارو گفتنی از شرایط ازدواج فقط یه شاخه نباتشو داشت!

دیگه هی گفتیم فلان استاد و فلان کس و فلان جا رو یادته؟هی خاطره ها رو شخم زدیم و خندیدم.بعد خاطرهها داشت گریه دار میشد که خدافظی کردم.

حالا هی خواستم بخوابم نشد.دیدم شیدا مسج داده که فلانی رو یادته هر چهار قدم سه بار میوفتاد،الان شده شاخ اینستا بیا و ببییین.کلی با اون خندیدم.هنوزم هی عکس میفرسته میخندیم فحش میدیم.

حالا که دارم از شدت پیر شدگی میمیرم میفهمم که رفیق داشتن چقد خوبه.و اینکه اینقد جلوی خودمو نگیرم و بزارم صمیمی بشن باهام.

خیلی زیاد دلم دوست صمیمی میخواد.حیف همه از هم دوریم و هرکی یه جا افتاده.

مرسی که بهم حق میدین حرص بخورم:)) فکر میکردم دختر بدجنسی هستم و اینا!

تاریخ ارسال: شنبه 10 مهر 1395 ساعت 02:14 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 2 نظر

۱۵۹

حس میکنم یه نوع اختلال شخصیتی دارم و باید برم درمان بشم.حس میکنم این چیزای ریز و مسخره که داره اذیتم میکنه اونقدا هم مهم نیستن.اما بازم نمیتونم خودمو کنترل کنم و به رفتارم مسلط باشم.

از اینکه همسرو اینقد هنوز وابسته به مادرشه اذیت میشم.

از اینکه حرف مادرش به حرف من ارجحیت داره.

مثلا در جریان مهمان اومدن وقتی من نیستم...من گفتم وقتی خانم خونه نیست،درست نیست مهمون دعوت میکنین.اونم کسایی که من باهاشون رودربایستی دارم.ولی بازم کار خودشونو کردن.

از دیروز که من اومدم یه مهمون ناهار و یه مهمون واس شام داشتن.جالبه که با کلی اصرار مهمونارو نگه هم میدارن.

اذیت میشم از اینجور رفتارا و مدام حرص میخورم.

از اونور هروقت باهم میریم بیرون حس میکنم بیشتر حواسش به بقیه ست تا من.اگه من بزارم برم یه وری دنبال من نمیاد.میره دنبال مامانش.

یه بار باهم رفتیم بالش گرفتیم.این سری که مهمونا اومدن بالش کم بود و من از همونا دوتا دیگه گرفتم.مادرشوهر اول گفت این بالشتاش خوب نیست که.ولی من خریدم.با توجه به قیمتش و اینکه بالشت کم داشتیم و جایی بجز اونجا نزدیک خونه نبود،خریدمشون.

شب یکی از اون بالشا به مادرشوهرو رسیده بود.بعد دیدم همسرو بالش تختمونو برداشت برد واسه مامانش و بالش اونو گرفت و هی غر زد که این چه بالشتیه و منم از اینا متنفرم.برادر شوهرو ولی میگفت خیلی بالشای باحالین و کلی عاشقشون شده بود.

بعد هم من بهش گفتم حالا اون روزی که باخودت رفتیم گرفتیم که خوب بود حالا بد شد؟

شب آخر هم بود.بعد هم بدون اینکه بغلم کنه گرفت خوابید.

منم حالا نمیدونم باید به خودم حق بدم از این کاراشون عصبانی و ناراحت باشم یا بیخیالی طی کنم.

از اونور پدرشوهر ساعت ۴:۳۰ دیروز صبح زنگ زده بود بپرسه رسیدیم یا نه.خب ما ساعت ۳ رسیده بودیم و وقتی زنگ زدبودمن خواب بودم.

بعد صبح مادرشوهر مسج زده که عموت زنگ زده جواب ندادی بهش زنگ بزن که ناراحت نشه.

انگار من خودم نمیدونم باید چیکار کنم یا نکنم.

با این حال زنگ زدم بهش.دیدم مادرشوهرو جواب داد و گفت داره با خواهرش صحبت میکنه و منم گفتم باشه پس سلام برسونین و قطع کردم.

خوشم نمیاد از اینکه بهم بگن چیکار کنم یا نکنم که کسی ناراحت بشه یا نشه.

عصری مامان بزرگم اومد.گفت اینا چی هر روز هر روز پا میشن میان اونجا.نمیزارن شما زندگیتونو بکنین و از دستشون شاکی بود.

من با اومدن مهمون مشکلی ندارم‌.ولی وقتی طولانی میشه،اذیت میشم.

خیلی بی حوصله شدم.حوصله ی هیچکی و حتی همسرو رو هم ندارم.حوصله حرف زدن باهاشو ندارم.

حوصله روابط زورکی با آدمارو ندارم.همش گوشیمو خاموش میکنم.از فردا هم میزارمش توی مایکروفر که بگه مشترک مورد نظر مرده.

تاریخ ارسال: جمعه 9 مهر 1395 ساعت 03:04 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب 5 نظر
( تعداد کل: 169 )
   1      2     3     4     5      ...      16   >>
صفحات