گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

86 CooooooL

مادر بزرگ جان زنگ زدن و با مادرشوهرو دعوا کردن و بسی دل ِ من خنک شد.یعنی در واقع قربونش برم حرفهای دل منو زده.

یکی اینکه چی چی پاشدین عید میرین مسافرت .شما که هی از بی پولی می نالین خب پولاتونو جمع می کردی که واس عروست بری خرید کنی!یوهاهاهاها....البته مادرشوهر گفته میبرمش اونجا براش خرید کنم دیگه...

و گفتن که تو نمیگی عید اولی دوماد باید به خانواده عروسش یه سری بزنه...همین فامیلای عروس نمیگن این چه دومادی بود و ال و بل؟اون از عید قربونت که گوسفندی نکشتی اینم از این عیدت....

ها ها ها دلم خنک شده زیاد.درسته مادر بزرگ جانم در امور مربوط به رسم و رسوومات بی نهایت سختگیر هستن اما خب توو این مورد به نظر من حرف حق زده :))))

و مادرشوهرو گفته خب اونا که هفته دوم عید برمیگردن و این حرفا...منم به مامان گفتم لازم نکرده...عید با ننه و بابای خودش، بعد سیزده به در با ما؟ بیخود! =)) بله بنده این هفته خیلی وحشی شدم.

همسرو هم دو روزه با من چس شده.امروز در حد چند تا مسج باهم حرف زدیم فقط.من به شدت عصبانی هستم و اصلا هم برام مهم نیست. همش هم تووی خونه راه میرم و میگم اه شوهر کردن چه کار مزخرفیه...اه ازدواج چه بیخوده...اه شوهرا چه موجودات روی اعصابی هستن....فکر کنم همین فردا پس فردا منو از خونه بندازن بیرون اینقدر که غرغر میکنم:))


تاریخ ارسال: شنبه 8 اسفند 1394 ساعت 01:52 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.