X
تبلیغات
رایتل

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

۱۵۵ و اینک...

مامانایا اومدن.دیروز دعوت دایی کوچیکه رفتیم فشم.

هنوز بساط رو پهن نکرده بودیم که پدرشوهر پاش پیچ خورد.دیگه همسرو و برادرش بردنش بیمارستان.قوزک پاش از دو جا شکسته.امروز عصر وقت دکتر متخصص گرفتیم.

پدرشوهرو ید طولایی در شکستگی پا داره.ی بار تصادف کرده بود و پاهاش خورد و خاکشیر شد.تا سالها خاله اینا گیر و گرفتار بودن.چندبارم پیچ خوردگی و اینا داشته.اینقد که ورجه وورجه میکنه.اصلا پدر مادرامون انگار نمیخوان قبول کنن یه سنی ازشون گذشته و مثل سابق نمیتونن همه کار انجام بدن.یعنی موندیم چجوری این شیطونای وروجک رو کنترل کنیم.

میخواستم با مامان اینا برگردم دیار.دارم کم کم پشیمون میشم.کلا دارم پشیمون مییشم که محرم بریم اونجا.

فقط تنها انگیزه م از رفتن به اونجا دیدن خواهرزادست.اما وقتی فکر میکنم که هی باید برم به این و اون سر بزنم حوصله م نمیاد.

تاریخ ارسال: شنبه 3 مهر 1395 ساعت 11:37 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.