گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

۱۵۸

دیشب یه نیم ساعتی به بهانه ی خرید کردن موفق شدیم دوتایی بریم بیرون.

برگشتم به همسرجان گفتم خییییلی خوبه که مامانا میان و اینا هااا ولی آدم وقتی ازدواج میکنه دیگه زندگی کردن با پدر مادرا واسش سخت میشه انگار.

بعد همسرجان گفت وااااااااااااای دقیقا.آدمو دیوونه میکنن.دلم واسه زندگی دو نفرمون تنگ شده.

مهمون خیلی خوبه ها.خیلی زیاد هم.ولی اصن همه چیز زندگیمون از دستمون در رفته.من که اصن جرات نمیکنم برم توو آشپزخونه.وحشت میکنم رسما.هیچی سرجاش نیست.

فردا دارم تنهایی میرم و همسر میمونه و حووضه ش.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 6 مهر 1395 ساعت 13:57 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.