X
تبلیغات
رایتل

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

۱۷۰

یه هفته س اومدم دیار خودمون.قراردادم با شرکت با موفقیت تموم شد.اصن دوست نداشتن من برم.هی اصراار که بمون،ساعت کاریشو برات کم میکنیم و ال و بل...ولی همسر پاشو توی یه کفش کرده که نمیخوام دیگه اینجا بری سر کار.یه مشکل دیگه ای هم که بود دروغگو بودن رییسمون بود.خیلی زیاد و راحت دروغ میگفت و فکر میکرد زرنگه و مدام دوست داشت با همه درگیر باشه.

خلاصه اینجوریا.

منم یه هفته بعد تموم شدن قراردادم بلیط گرفتم اومدم پیش ننه بابا.

دلم واس همسری خیلی تنگ میشه. هرجا هستیم دلمون باید تنگ یکی باشه.

مامان اینا هم خونه قبلیمونو فروختن و خونه جدید گرفتن.خیلی غصه خوردم که توی اسباب کشیشون نبودم.

معضل تنهایی اومدن هم اینه که فامیل همسر انتظار دارن یه روز در میون بری پیششون.ولی من تنها اومدم که بیشتر اینور باشم.حالا همسری که بیاد دو روز این وریم دو روز اونور.

مامان بزرگ جان هم مریض بودن این هفته ومدام از همه گله میکنن.چقد آدمای پیر دل نازک میشن واقعا.داستان داره که اصن حوصله ندارم تعریف کنم.

بعد اون شب پدر شوهر زنگ زده بهم که با برادرشوهر صحبت کنم ببینم کیو دوست داره بریم عید نامزدشون کنیم.

برادر شوهر هم دختر عمه ش رو دوست داره.منم خوووشحال که بریم زن بگیریم براش که اینا با عروس جدید سرگرم باشن و من فراموش بشم.ولی نشد که بشه.مادرشوهر مخالفه و میگه الان زوووده.ای بابا ای بابا.

بااااز من بیکار شدم و شبها بی خواب.


تاریخ ارسال: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت 02:20 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب
نظرات (2)
یکشنبه 22 اسفند 1395 01:34
BoBo
امتیاز: 0 0
لینک نظر
منم با فرشته موافقم :دی
فقط همین :دی
شنبه 21 اسفند 1395 16:02
فرشته
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چ عجب پست گذاشتی
ان شاءالله یه شغل بهتر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.