X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

۱۷۴تو مثل شهر کوچییک من....‌

از هفته پیش مهمان  دارم.خوش میگذره.البته اگه مهمونات راحت باشن و رودربایستی و اینا نداشته باشی باهاشون.

الان مامانم و فیلیسیتی اومدن.

اوضاع با همسر بسیار قاراش میش میباشد.فقط سعی میکنیم حفظ ظاهر کنیم.نمیدونم چرا توو فامیل چو پیچیده که ما خیلی عشقولانس همیم!واقعا چراااا؟!

یکی از دلایل قاراش میشیمون این بود که برگشته به من میگه نمیدونم چرا نسبت بهت سرد شدم!اینم شد شوخی آخه؟الان یه هفته س طرفشم نمیرم!بهم بررررخورده.

البته اونم طرفم نمیاد!


دوم اینکه نشست کنار فیلیسیتی هی از من ایراد گرفت.کلا چند روزه فقط داره ایراد میگیره.بعدم وقتی ناراحت شدم برگشته میگه شوخی میکردم بی جنبه!

کلا دلم پررره.اصصصصن به من برخووورده شدید.

دلم واسه قدیما تنگ شده.واسه ساندویچ مرباهای بعد تربیت بدنی.واسه پیاده گز کردنا.و اسه مکعب روبیکی که هی یاد داد و یاد نگرفتم،واسه وقتی که پیام میومد برات و نمیدونستی چجوری خودتو به گوشی برسونی،واسه اینکه یکی از عشقت بمیره برات...

یه قسمت از گذشته م هست،با همه تلخیاش دوسش دارم.ممنون کسیم که اون لحظات رو واسم ساخت.

تاریخ ارسال: دوشنبه 20 شهریور 1396 ساعت 02:19 | نویسنده: روشنک | چاپ مطلب
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.