امروز پویی بهم مسج داد.همکلاسی قدیمیم که میخواست با من ازدواج کنه و شیش سال ازم کوچیکتر بود.
خلاصه نشد به دلایل واضح و مبرهن.به قول یارو گفتنی از شرایط ازدواج فقط یه شاخه نباتشو داشت!
دیگه هی گفتیم فلان استاد و فلان کس و فلان جا رو یادته؟هی خاطره ها رو شخم زدیم و خندیدم.بعد خاطرهها داشت گریه دار میشد که خدافظی کردم.
حالا هی خواستم بخوابم نشد.دیدم شیدا مسج داده که فلانی رو یادته هر چهار قدم سه بار میوفتاد،الان شده شاخ اینستا بیا و ببییین.کلی با اون خندیدم.هنوزم هی عکس میفرسته میخندیم فحش میدیم.
حالا که دارم از شدت پیر شدگی میمیرم میفهمم که رفیق داشتن چقد خوبه.و اینکه اینقد جلوی خودمو نگیرم و بزارم صمیمی بشن باهام.
خیلی زیاد دلم دوست صمیمی میخواد.حیف همه از هم دوریم و هرکی یه جا افتاده.
مرسی که بهم حق میدین حرص بخورم:)) فکر میکردم دختر بدجنسی هستم و اینا!
واقعا شاخای اینستا یه همچین آدمایی هستن

دوست صمیمی خیلی خوبه
راستی آی دی اینستاتو بده اگه هستی
واقعا
هستم ولی فعال نیستم اصن
راحت باش

اونقد حرص بخور که به اصطلاح بترکی
دوستمم دیشب همینو گفت